
قدم که برمی داشتی کمی اینطرف تر تورا کسی با چشم های خیسش بدرقه میکرد.قربان صدقه آن چشم هایت میرفت که فقط دستگیره در ماشینت را می دید..تمام شد رفتی و انتظار دیدار بعدی این مرد را خواهد کشت..چقدر دلم برایت تنگ میشود..دردت به جانم آخر تو که نمیدانی من کاری جز فکر کردن به تو ندارم. کاش خامه ای بودم که تو خالقش بودی،مزه مزه ام میکردی و تلخ بودنم را اثبات..کاش میشد یک دل سیر گریه کنم شاید دقیقه ای بیشتر بمانی و آخر سرم داد بزنی که دیرم شده...کاش فقط تنها مرد زندگی ات بودم :'(...
ادامه مطلب
امشب دیوانگی در من بالا زده! نه سکوت.. نه موسیقی.. نه حتی سیگار.. دیگر هیچ چیز این دیوانگی را تسکین نمی دهد جز "عطر تنت" لعنتی..!! امشب دیوانگی را فهمیدم،بودنت همیشگی نبود. رفتنت جاودانگی است.. نه هیچ توازنی وجود ندارد که غم را وزن کند..! و من مانند سنگی پرت شده در مرداب زندگی غم ها را می بلعم و با فنجان قهوی جا مانده ی روی میزت خودم را از صحنه دنیا محو میکنم.. ...
ادامه مطلب
گفت در قرآنش هرچه را بنگری به من پی می بری... گفتمش او تمام آنجه است که میبینم، پروردگارا یا من مشرکم یا که تو عاشق نیستی.......
ادامه مطلب