خرید بک لینک
کم کم دیگر باورم شده بود که باید بی سر وصدا صدای خورد شدن دلم رو بشنوم. چقد منظم و دقیق کاراتو انجام میدادی چقدر آرام و بی اهمیتی به مسایل چقدر راحت میخندی.چقد خوب همیشه عادی هستی. تو خیلی از من مرد تری. کاش ذهنم یه بعدی نبود. کاش تموم فکرم پیش تو نبود. کاش نگاه کردانم رو میفهمیدی. شایدم میدونی و نمیخای من بفهمم. خیلی به آینده امید دارم ولی اگه یک آرزوم برآورده میشد مرگ رو انتخاب میکردم.دیگه از همه چی متنفرم نمیفهمم کی شب میشه نمیفهمم چرا دو روزم غذا نخورم اصلا گرسنم نمیشه .نمیفهمم چرا باید بخوابم وقتی صبح با کابوس اینکه نیستی و حتی خبری ازت نیست باید بیدار شم. دیگه نمیخام اذیتت کنم.بی تفاوتی هات بهم فهموند که باید برم و هیچ جایی در زندگیت ندارم. من از انتظار همیشه زجر کشیدم. چقدر دیر سه شنبه میشه. زندگی با درد چقدر قشنگ تره. عاشق خون بالا اوردنمم ارومم میکنه دردش، گلوم انگار ناخن میکشن روش وقتی تموم میشه.گاهی حس میکنم نباید به خدا میگفتم دوستت دارم...

برچسب: چرندیات رائفی پور,چرندیات نابهنگام,چرندیات قرآن,چرندیات پست مدرن pdf,چرندیات پست مدرن,چرندیات یک ذهن,چرندیات ذهن حمال و یاران,چرندیات یک دیوانه,چرندیات,چرندیات خنده دار, نویسنده: پارسا ایمانی تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 7:20

صفحه بندی