
سه ثانیه طول کشید زانو هایم لرزید چراغ مغزم خاموش شد و آخرش همه جا سیاه.کائنات را بی خودم دیدم .. تفاوتی نداشت. چقدر نگران نبودن آدم ها و فراموش شدن ها بودم. نیستم تمام شد. از سیلی زمین و بالا آوردن خونِدهنم از چشمام فهمیدم لبه تیغ زندگی نباید عاشق شد.یا یه عمر باید درد تدریجی نبودنش رو بکشی چون نمیخاد باشه یا بمیری.. انتخاب کن سه ثانیه.. فکرِ مَرگ،مَرگِ فکر،مَرگ من... پایان...
ادامه مطلب