
سه ثانیه طول کشید زانو هایم لرزید چراغ مغزم خاموش شد و آخرش همه جا سیاه.کائنات را بی خودم دیدم .. تفاوتی نداشت. چقدر نگران نبودن آدم ها و فراموش شدن ها بودم. نیستم تمام شد. از سیلی زمین و بالا آوردن خونِدهنم از چشمام فهمیدم لبه تیغ زندگی نباید عاشق شد.یا یه عمر باید درد تدریجی نبودنش رو بکشی چون نمیخاد باشه یا بمیری.. انتخاب کن سه ثانیه.. فکرِ مَرگ،مَرگِ فکر،مَرگ من... پایان...
ادامه مطلب
قدم که برمی داشتی کمی اینطرف تر تورا کسی با چشم های خیسش بدرقه میکرد.قربان صدقه آن چشم هایت میرفت که فقط دستگیره در ماشینت را می دید..تمام شد رفتی و انتظار دیدار بعدی این مرد را خواهد کشت..چقدر دلم برایت تنگ میشود..دردت به جانم آخر تو که نمیدانی من کاری جز فکر کردن به تو ندارم. کاش خامه ای بودم که تو خالقش بودی،مزه مزه ام میکردی و تلخ بودنم را اثبات..کاش میشد یک دل سیر گریه کنم شاید دقیقه ای بیشتر بمانی و آخر سرم داد بزنی که دیرم شده...کاش فقط تنها مرد زندگی ات بودم :'(...
ادامه مطلب