
امشب دیوانگی در من بالا زده! نه سکوت.. نه موسیقی.. نه حتی سیگار.. دیگر هیچ چیز این دیوانگی را تسکین نمی دهد جز "عطر تنت" لعنتی..!! امشب دیوانگی را فهمیدم،بودنت همیشگی نبود. رفتنت جاودانگی است.. نه هیچ توازنی وجود ندارد که غم را وزن کند..! و من مانند سنگی پرت شده در مرداب زندگی غم ها را می بلعم و با فنجان قهوی جا مانده ی روی میزت خودم را از صحنه دنیا محو میکنم.. ...
ادامه مطلب
و اینک من مرگ را لبه پردگاه شیشه ای هنگام شکستن قلبم چشیدم..! و تو از من گذشتی ساده تر از آنچه که فکر می فکردم..! رز قرمز با فنجان تلخ قهوه را با رفتنت فراموش می کنم.. قدم زدن ها و دیوانه بازی هایمان زیر باران را چه کنم؟ ...
ادامه مطلب